| ساعت ۱۱:٥٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦ |
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم. شدم آن عاشق دیوانه که بودم... در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید... باغ صد خاطره خندید... عطر صد خاطره پیچید... یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم... ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ٬ همه دل داده به آواز شباهنگ... یادم آمد تو به من گفتی ـ از این عشق حذر کن... لحظه ای چند بر این آب نظر کن... آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است... تا توانی چندی از این شهر سفر کن.. با تو گفتم: حذر از عشق؟ ندانم.... سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم... روز اول که دل من به تمنای تو پر زد٬ چوکبوتر لب بام تو نشستم نو به من سنگ زدی من نرمیدم...نگسستم. باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم. حذر از عشق؟ندانم... سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم...! یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اند.ه کشیدم نگسستم نرمیدم... برفت بر ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از آن عاشق آزرده خبر هم نه کسی دیگر از آن کوچه گذر هم... بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|


